معماری و زندگی

مقالات عمران و معماری

 
((معنا و مفهوم فرهنگ))
نویسنده : علی .. - ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠
 

مقدمه

فرهنگ ، مقوله پیچیده و چند بعدی است. با بار ارزشی و علمی پررنگی که در هاله یا هاله هایی از ابهام و گنگی فرورفته و همین امر ، شناختن آن را از هر جهت مشکل ساخته و می سازد.

انسان به عنوان خالق فرهنگ علاقه ویژه و رابطه تنگاتنگی با مخلوق خود دارد ، با تمام وجود به آن عشق می ورزد و با کمال میل و خرسندی همه چیز خود را در راه رشد ، تعالی و بالندگی اش نثار و قربانی می کند و تمام نیرو و تدبیر خود را برای جلوگیری از انحطاط و سقوطش به کار می گیرد.

درباره اهمیت فرهنگ همین بس که بدانیم برخی از محققان علوم انسانی در تعریف موجزی از انسان چنین گفته اند : « انسان ، حیوانی است با فرهنگ »

انسان فرهنگ را می آفریند و فرهنگ به انسان پر و بال انسانی می بخشد. و وجودش را پربار و هر چه انسانی تر و متعالی تر می سازد و لذا انسان بدون فرهنگ موجودی ماقبل انسانی و از هر جهت فقیر ، ناتوان و بی ریشه به شمار می آید و درست به همین جهت است که می گویند : « انسان موجودی فرهنگی است و فرهنگ ، خاص انسان است » .

صحبت از فرهنگ ، به راستی صحبت از توانایی های خلاق انسان است و اشاره ای است به نقش سازنده ارزش ها  و دیدگاه ها ، قدرت زبانی و بیان هنری و حکایتی است از همه اجتماعات کوچک و بزرگ که در گیر هنجارها و ضوابط اخلاقی و ایجاد امکانات تازه برای یک زندگی مناسب ترند.

اما اینکه فرهنگ چه مقوله ایست و چه معنا یا معناهایی را حمل می کند خود مبحث پیچیده ایست که پرداختن به آن در وسع علمی یک دانشجوی معماری و در حوصله این رساله نمی باشد. در هر حال ، وجود صدها معانی و تعاریف از مقوله فدهنگ ( هر سکویتس از 250 تعریف را نیز برای فرهنگ ذکر کرده اند ) .

هر پژوهشگر یا حتی ناظری را شگفت زده و حیران می سازد. اما از آنجا که در جای جای این نوشته از این واژه استفاده فراوان شده است لذا خود را اخلاقاً ملزم می دانم که قبل از ورود به بحث ضمن توضیح در مورد این واژه ، مراد خود را از مفهوم قرهنگ مشخص کنم تا بر خواننده محترم معلوم باشد که چه معنایی از آن را در ضمن کاربرد این واژه در رساله در ذهن داشته ام .

بنابراین برای دستیابی به این مهم ابتدا به تاریخچه واژه های ( فرهنگ )و (کولتور ) در زبان های فارسی و اروپایی اشاره می شود که از کتاب آقای داریوش آشوری نقل قول می شود و بعد از آن به توضیح معنایی از فرهنگ که در این رساله مورد نظر بوده ، با استفاده از یکی از سخنرانیهای فیلسوف گرانقدر آقای مصطفی ملکیان ، می پردازند و در ادامه به معرفی مفهومی به نام « اصالت فرهنگ » ، پرداخته و اهمیت فوق العاده فرهنگ را از آن نتیجه می گیرد.

1-2        واژه فرهنگ

1-2-1 واژه فرهنگ در زبان فارسی

واژه فرهنگ در زبان های مختلف و در فرهنگ ها و دائره المعارف ها ، دارای معانی متعدد و گوناگونی است که در عین اینکه بیانگر دلالت ها و تحولات آن در سیر تاریخی اش هست ، پرتوی هم بر این تحولات می افکند.

صورت باستانی ( فرهنگ ) در متن بازمانده از اوستا و نوشته های فارسی باستان یافت نشده است. صورت پهلوی آن ( فرهنگ )، ( farhang ) است.

گمان می رود پیشوند ( فر) به معنای پیش و ریشه باستانی ثنگ ( thang ) به معنای کشیدن باشد. از این ریشه واژه های ، فارسی ( هنگ ) به معنای قصد و آهنگ ، ( هنجیدن ) و ( هیختن ) و ( انجیدن ) به معنای بیرون کشیدن و بر آوردن . ( هنج ) و ( هنگ ) در واژه های دودهنج و دودهنگ (به معنای دود کش ) از همین ریشه است ؛ ونیز واژه ( آهنگ ) ، ( به معنای عزم و اراده ) ، ( آهنجه ) ، ( پهنا کش جولاهان )، ( آهنجیدن ) ، ( به معنای نوشیدن وکشیدن )، ( آهنگیدن ) ،( آهخن ) ( به معنای کشیدن و برآوردن). از همین ریشه با افزودن ( فر) ، ( فرهیختن ، فرهختن ، فرهنجیدن ) را داریم ( به معنای تربیت کردن ، ادب آموختن ، تادیب کردن ) و نیز ( فرهخته ) و (فرهنجیده ) ، ( به معنای ادب آموخته ) ، و ( فرهنگ ) و ( فرهنج ) در واژه نامه ها ( فراهختن ) و ( فراهیختن ) نیز به معنای ادب کردن است.

از واژه فرهنگ در زبان پهلوی ( فرهنگستان ) را هم داریم به معنای ( آموزشگاه ) یعنی جایی که درآن ( فرهنگ ) می آموزانند و جوانان را پرورش می دهند و ایشان را فن و حرفه ای می آموزانند ، چنانکه ( فرهنگ سوار کاری داشته ایم ، به معنای فن سوار کاری ).

در زبان فارسی واژه فرهنگ ، به ویژه در متن های نظم و نثر تا قرن هفتم هجری ، به معنای ( ادب ) به کار رفته وادب نیز به معنای اصول و رسم انجام درست هر کاری بوده است. اما از چند دهه پیش ، در زمان رضا شاه ، نام (وزارت معارق ) را به ( وزارت فرهنگ ) بتدیل کردند و با این کار معنای واژه  ( EDUCATION ) در زبان فرانسه را به آنان بخشیدند که به معنای (آموزش و پرورش ) است.

اما با آمدن علوم انسانی مدرن به ایران ، واژه فرهنگ رفته رفته به معنای (CULTURE ) در فرانسه و انگلیس رواج یافت و امروزه واژه ( فرهنگ ) در زبان ما بار معنایی اش را از ( کولتور ) در زبان های اروپایی می گیرد که در علوم انسانی از قرن نوزدهم رواج پیدا کرده است.

1-2-2  فرهنگ در زبان پهلوی

به هنگام ، به فرهنگستان دادندم و به فرهنگ کردن ام سخت شتافتند.

« خسرو قبادان و ریدک »

اندر دبیرستان چشم و گوش و دل و زبان ایدون به فرهنگ دارید که چونتان از دبیرستان فراز هلند اندر راهه هوشیارانه و ] به [ فرهنگ روید.

« خویشکاری ریدکان »

1-2-3 فرهنگ در واژه نامه ها

اصطلاح فرهنگ دارای معانی و مفاهیم متفاوت و متنوع است و در سیر تاریخی خود ، معانی مختلفی را گرفته است. از آن جمله می توان به معانی زیر اشاره کرد :

ادب ، تربیت، معرفت ، مجموعه آداب و رسوم و آثار علمی و ادبی یک ملت ، نیکویی و پرورش ، بزرگی ، فضیلت ، شکوهمندی ، هنر ، حکمت ، عقل و نیز تعلیم و تربیت ، آموزش و پرورش و مکتب و ایدئولوژی .

وسعت قلمرو فرهنگ به وسعت حیات اجتماعی انسان است و تمامی میراث های اندیشه و عمل انسان از آغاز تا امروز را شامل می شود . به همین دلیل تعاریف مختلفی از نظر سیاسی ، اجتماعی ، ادبی از آن شده است ( تاکنون قریب به 400 تعریف برای فرهنگ شده است ) .

در فرهنگ های فارسی زیر ، معانی مشروحه برای واژه ( فرهنگ ) ذکر گردیده است.

1-  فرهنگ جهانگیری :

در فرهنگ جهانگیری آمده است که فرهنج و فرهنگ دارای شش معنی به شرح زیر است :

1.    دانش ، 2. ادب ، 3. عقل ، 4. کتابی که مشتمل باشد بر لغات پارسی

5. نام مادر کیکاووس 6 . شاخه درخت.

 

 

2-  فرهنگ نفیسی

نیکویی و تربیت و پرورش ، بزرگی و عظمت و بزرگواری و فضیلت ، وقار و شکوه مندی و دانش و حکمت و هنر و علم و معرفت .

3-  فرهنگ معین

1.ادب و تربیت ، 2.دانش ، علم و معرفت ، 3. مجموعه آداب و رسوم 4. مجموعه علوم و معارف و هنرهای یک قوم ، 5 . کتاب نامه .

4- فرهنگ عمید

دانش ، ادب ، علم ، معرفت ، تعلیم و تربیت .

واگر به همین ها در رابطه با معانی فرهنگ در فرهنگ های فارسی اکتفا کنیم و به ( دائره المعارف فارسی ) مراجعه کنیم می بینیم ذیل واژه ( فرهنگ ) چنین آمده است :

« فرهنگ در مردم شناسی ، راه و رسم زندگی یک جامعه است . استعمال علمی کلمه انگلیسی معادل ( فرهنگ ) در اواخر قرن 19 برقرار شد و مفهوم فرهنگ چندان سودمند بوده است که آن را توسعه داده ، در سایر علوم اجتماعی ، در ادبیات و علوم زیستی نیز به کار می بردند .

از آغاز پیدایش نوع بشر ، فرهنگ مایه تمایز انسان از گروه های حیوانی بوده است . آداب ، عادات اندیشه ها و اوضاعی که گروهی در آن شرکت دارند از نسلی به نسل دیگر انتقال پیدا می کنند و این انتقال پیش از آن که از راه وراست باشد از راه آموختن است. زبان و وسیله های نمادی دیگر ، عامل اصلی انتقال فرهنگ است » .

فرهنگ ، ادب باشد .

« صحاح الفراس »

فرهنج عقل و ادب باشد.

« معیار جمالی »

فرهنگ ، ادب و دانش و بزرگی .

« شرفنامه منیری »

فرهنگ ، عقل و دانش . هر که نیک تر داند در علم و چیزها که مردم بدان فخر کنند ، گویند ( که وی ) مردمی فرهنگی است.

« عنصری » گوید :

 

تو جاه و گنج ز فرهنگ و از قناعت جوی

چه جاه و گنج فزون از قناعت و فرهنگ !

                 « تحفه الاحباب »

فرهنگ ... ادب و دانش بزرگی و نیز نام کتابی در علم لغت .

«کشف اللغاعب »                                                                

فرهنج و فرهنگ ، ادب و اندازه حد چیزی ، و ادب کننده و امر به ادب کردن ، بر این قیاس فرهنجیدن و فرهنجیده و فرهنجیده و فرهنجد.

« فرهنگ رشید »

1-2-4 فرهنگ در نثر و شعر کهن فارسی

و این را ، شاهنامه نهادند تا خداوندان دانش اندرین نگاه کنند و فرهنگ شاهان و فرزانگار کار و ساز پادشاهی و نهاد و رفتار ایشان [ ... ] این همه را بدین نام اندر یابند.

« دیباچه ی شاهنامه ی ابو نثر »

ای آن که سیاوخش را تو کشتی [ ...] و از مردی و قوت و فرهنگ او نترسیدی و از مهر و جوانمردی او یاد نکردی .

« تاریخ بلعمی ( ابو علی بلعمی ) »

گفتم ، این جهان به چه در توان یافت ؟ گفت ، به فرهنگ و سپاسداری .

« ظفرنامه ( منسوب به ابو علی سینا ) » .

چون عدد سال او به 12 رسید ، پادشاه او را مؤدب فرستاد تا فرهنگ و آداب ملوک بیاموزد .

« سند باد نامه ( ظهیری سمرقندی ) » .

حکمای پارس گفته اندکه خرد رهنمونی بزرگ وپشتی قوی ست وکلید دانش هاست ؛ودانش وفرهنگ انبازان خرداند.

«تحفه الملوک(؟)»

  جهان پر بود از سباع ، وحوش و شیاطین آدمی صورت بی دین و ادب و فرهنگ و عقل و شرم .

« تاریخ طبرستان ( بهاءالدین محمد کاتب ) »

سامان و تدبیر کار هر قوتی که به خرد یافته شود ادب و فرهنگ خوانند .

«سازو پیرایه شاهان ( افضل الدین کاشانی ) » .

شناختن راه اکتساب خصال و پرهیز از خصلت های بد [ ... ] را ( علم و فرهنگ ) خوانند.

« جاودان نامه ( افضل الدین کاشانی) » .

واجب است بر عاقل که اخلاق خویشتن فرهنگ کند و از شهوت و غضب بپرهیزد .

« رسائل اخوانالصف»

زفرزانگان چون سخن بشنویم

به رای وبه فرمانش بگرویم کزیشان همی دانش آموختیم

به فرهنگ دل ها بر افروختیم

«فردوسی»

زدانا بپرسید پس دادگر

که فرهنگ بهتر بود یا گهر

چنین داد پاسخ بدو رهنمون

                          که فرهنگ باشد زگوهر فزون

 

که فرهنگ آرایش جان بود

ز گوهر سخن گفتن آسان بود

گوهر بی هنر زار خوار است و سست

                          به فرهنگ باشد روان تن درست

« فردوسی »

هیچ کس را به بخت فخری نیست

                          زان که او جفت نیست با فرهنگ

به یک اندازه اند بر درخت بخت

                          مرد فرهنگ با مقامر شنگ

« ناصر خسرو »

من از خجالت و حیرت نشسته در کنجی

                          که کس نشان ندهد نام دانش و فرهنگ

« ظهیر الدین فاریابی »

 

خداوند تدبیر فرهنگ هجش

                          نگوید سخن تا نبیند خموش

         « سعدی »

هر چه خواهی کن ، که ما را با تو روی جنگ نیست

پنجه با زور آوران انداختن فرهنگ نیست

         « سعدی »

دشمن عقل که دیده است کز آمیزش او

همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم

         « مولوی »

1-2-5 تعریف فرهنگ نزد ایرانیان

در رویکرد اندیشمندان و صاحب نظران ایرانی به ( فرهنگ ) ، هم فهم و نگاهی که فرهنگ را در بعد معنوی به تنهایی می بیند به چشم می خورد و هم فهم و نگاهی که فرهنگ را دارای دو بعد مادی و معنوی می داند .

در زیر به تعریف برخی از اندیشمندان ایرانی از ( فرهنگ ) اشاره می کنیم :

1-  دکتر علی شریعتی

آن زنده یاد ضمن اشاره به اینکه تمدن بشری دارای وجه مادی و معنوی است و وجه معنوی آن را فرهنگ می گویند این گونه تعریفی را بیان می کند: ( فرهنگ عبارت است از مجموعه ساخته ها و اندوخته های مادی و معنوی یک قوم یا یک نژاد یا ملت خاص در طول تاریخ )

2-  دکتر محمد علی اسلامی ندوشن

ایشان در تعریف خود از فرهنگ به دو مفهوم عام و خاص آن بدین شرح اشاره می کند : ( فرهنگ به مفهوم عام خود ، روش زندگی کردن و اندیشیدن است و حاصل می شود از دانسته ها و تجربه ها و اعتقادهای یک قوم و فرهنگ به معنای خاص ، به سرمایه معنوی یک قوم گفته می شود و این همه آثار ادبی و هنری و فکری را در بر می گیرد ) .

3-  دکتر عبدالکریم سروش

اوفرهنگ را چنین تعریف میکند : ( مجموعه آداب ، اندیشه ها ، دیدگاه ها ، اعتقادات و ارزشهای یک قوم را که اولاً برخوردار از وحدت تألیفی باشند، ثانیاً اقیانوس وار آن قوم را فراگرفته باشد و ثالثاً آدمیان ، غافل و غیر مختارانه در آن غوطه ور باشند را فرهنگ می نامند.

 

4-  استاد محمد تقی جعفری

به اعتقاد او ، جامع ترین تعریفی که از فرهنگ میتوان ارائه داد این است: «فرهنگ عبارت است از کیفیت یا شیوه بایسته وشایسته برای  ان دست ازفعالیت های حیات مادی ومعنوی انسان ها که مستند به طرز تعقل سلیم و احساسات تصیعد شده انان در حیات معقول تکاملی باشد. »

5-دکتر بهاءالدین خرمشاهی

وی تعریف کوتاه ومختصری از فرهنگ ارائه می دهد: « فرهنگ مجموعه علم،هنر ومعنویان یک جامعه است ».

1-2-6 واژه(کولتور) در زبان اروپایی

تاریخ مفهوم culture ، چنانکه امروزه در علم به کار می رود ، داستان پدید آمدن یک مفهوم تازه است از میان معناهای نهفته گوناکون یک واژه موجود که اندک اندک از آن بیرون تراویده است. واژه culture از زبان کلاسیک و شاید زبانن پیش کلاسیک ( لاتین ) ریشه می گیرد و در اصل به معنای کشت و کار و یا پرورش بوده است این معنا هنوز در واژه های agriculture (کشاوزی ) horticulture ( باغداری ) cultus , cult ( آیین ) برجاست و صورت های تازه مانند culture ee ( پروش زنبور )، oyster  culture (کشت صدف ) ، pearl culture ( کشت مروارید ) ، cu lture acillus (کشت باسیل ) ،به همین معنا به کار می رود. واژه کولتور در مورد جامعه های بشری از حدود سال 1750 نخستین بار در زبان آلمانی به این معنا به کار رفته است.

زبان های رومیک و زبان انگلیسی در آغاز جنب و جوش خود تا دیر زمانی واژه  vilization ( شهر آیینی یا تمدن ) را به جای culture به کار می برند و مرادشان از آن پرورش ، به ساز ، بهبود بخشی یاپیشرفت اجتماعی بود. Civilization به واژه های لاتینی ، civilis viscivctas باز می گردد ، به معنای (سیاسی) و (شهری) که یک دولت سازمان یافته را در مقابل جامعه قبیله ای قرار می دهد واژه civilization در لاتین کلاسیک وجود ندارد و به نظر می رسد که ساخت دوران نوزایش ( رنسانس ) باشد و چه بسا فرانسوی است و برگرفته از فعل civilizer به معنای آراسته شدن به آداب و ادب مردم شهر نشین است .

بدین سان ، دو مفهوم ( کولتور ) و ( سیویلیزاسیون ) از آغاز ، معنای به کشت و پیشرفت به سوی کمال را در بر داشته اند و هنوز نیز این معنا را چه در کاربرد عامیانه ، چه دانشورانه نگاه داشته اند . اما از نیمه قرن نوزدهم واژه فرهنگ ، گاه همراه با واژه تمدن ، معنای علمی تازه و خاصی به خود گرفته است. این معنا به دسته ای از ویژگی ها و دستاوردها ی جامه های انسانی و در نتیجه تمامی بشریت اشاره دارد که با ساز و کارهایی ( مکانیسم هایی ) جزو ساز و کارهای وراثت زیستی انتقاد پذیرند . ویژگی نوع بشر همانا انباشتگی اجتماعی این ویژگی هاست ، هم چنان که در موجودات فرو بشری کمتر نشانی از چنین ویژگی هایی می توان یافت.

واژه ( کولتور ) به این معنا نخست در آلمان بکار برده شده ، اما نه با روشنی کامل بلکه با نوسان هایی میان این معنای نو پدید و معنای دیرینه ، یعنی کشت و کار و بهسازی ، تا این که تایلور در 1871 نخستین تعریف روشن علمی این واژه را به دست داد .

یکی از عامل های اساسی پیدایش مفهوم تازه ، فرهنگ پدید آمدن مفهوم پیشرفت در تاریخ بود . در دوره نوزایش ( رنسانس ) بر خلاف دیدگاه بدبینانه سده های میانه نسبت به حرکت تاریخ ، این احساس پدید آمد که انسان به چیزهای بزرگ تازه ای دست یافته است بی آن که بتواند معنای این پیشرفت ها را با دید تاریخی بیان کنند. در آغازه های سده ی هجدهم بود که این اندیشه در اروپای غربی پدیدار گشت که دستاوردها ی روزگار نو با دست آوردهای روزگار باستان و سده های میانه ، پهلو تواند زد چه بسا از آنها برتر است آنچه این اندیشه جسورانه را پرو بال داد دستاوردهای مثبت علوم به همت پیشتازانی چون کوپر نیکوس ، گالیله و نیوتون و پیش تاختن فلسفه ای که حرفهای تازه ای است و نیز انباشت ثروت . در نیمه سده هجدهم همگان نه تنها اصل پیشرفت را پذیرفته بودند ، بلکه علت آن را نیز می دانستند ، یعنی رهایی عقل از قید ایمان و همه گیر شدن ، روشن اندیشی و خرد ورزی .

در 1765 والتر اصطلاح ( فلسفه تاریخ ) رانهاد و پیش از آن در 1765 ، کتابی منتشر کرده بود بانام ( رساله درباره آداب و رسوم و روحیات ملتها ) .

نام این رساله به روشنی نشانه گرایش به مطالعات علمی جامعه های بشری است که با ولتر آغاز می شود . کتب سوئیس ایزلن به نام ( تاریخ بشر )  ، که در 1768 منتشر شد در همین مایه بود . از جمله کتاب های دیگر از این دست کوندروسه بود به نام « طرح یک بررسی تاریخی از پیشرفت روح بشر » که پس از مرگ 1801 منتشر شد و دیگر کتاب « فلسفه تاریخ » از  هگل ، که این نیز پس از مرگ او در 1837 منتشر شد و اوج این جنبش فکری به شمار می رود . کوشش همه این آثار یافتن گوهر تاریخ پیشروند انسان بود ، یعنی تاریخ جهان روا که برای شناخت آن می باید بیشتر از فرهنگ ها و تمدن ها را با یکدیگر سنجید تا فرمول های کلی پیشرفت را به دست آورد .

گرایش دیگر برای مالعه جامعه بشری ، که از والتر سر چشمه می گرفت ، بر (آداب و روسوم) تکیه می کرد. اداب و رسوم ، آن مهفوم عامی است که از بتن آن مفهوم علمی ( فرهنگ ) پدیدار گشته است .

آدلونگ و هردر در آلمان پیشروان کاربرد مفهوم فرهنگ ( کولتور ) به جای آداب و رسوم بودند .

هردر فرهنگ را پرورش و هر چه بیشتر توانمندیهای انسانی تعریف می کند و آدلونگ ادب آموزی پیرایش با این همه هنگامی که این دو تن کلمه ( فرهنگ ) را به کار می بردند ، کلمه ای در بسیاری جاها طنین معنایی تازه ای دارد و این دو به مفهوم کلی علمی و تازه فرهنگ نزدیک شده اند . اصطلاح ( تاریخ فرهنگ ) را نخستین بار آدلونگ به کار برد .

جنبشی که با آدلونگ و هردر افتاد نیم قرن بعد با کلم ادامه یافت . کلم در 1843 به انتشار کتاب چندین جلدی ( تاریخ کلی فرهنگ بشریت ) زد و در 1854 ( علم کلی فرهنگ ) منتشر کرد .

در مفهوم ( کولتور ) چنان که کلم به کار می برد ، معنای پرورش و کشت و کار پس نشسته معنای تازه به روشنی پدیدار شده بود . در آثار او از مرحله های تکامل فرهنگ ( وحشیت ، آموختگی آزادی ) سخن بسیار رفته و واژه فرهنگ گه گاه به معنای علمی جدید آن به کار رفته است وی بدون شک به آستانه دریافت مفهوم علمی فرهنگ رسیده بود. پس از او به سلسله ای از تاریخدانان ، فیلسوفان ، انسان شناسان و دیگر اهل علم در آلمان بر می خوردیم که فرهنگ را به معنای علمی جدید به کار می برند و سپس این مفهوم از واژه کولتور از آن جا به کشورهای دیگر راه می یابد . مراد از اصطلاح ( گونه های تاریخی ، فرهنگی )  ، که دانیلفسکی در 1869 به کار برد، فرهنگ ها و تمدن های بزرگ است به همان معنایی که سپس اشپینگلر و تاینبی به کار برد. دانیلفسکی دینی را که به کل در مورد کاربرد مفهوم فرهنگ دارد یارآور می شود .

و اما کاربرد دقیق مفهوم فرهنگ همراه با تعریف آن چنان که اشاره کردیم ، با تایلور آغاز می شود وی در کتاب ( پژوهش هایی در باره تاریخ آغازین بشر و توسعه تمدن ) که در 1865 منتشر کرد گه گاه به اصطلاح فرهنگ روی می کنند ، ولی بیشتر اصطلاح تمدن را به کار می رود اما در 1871 بود که نام ( فرهنگ ابتدایی ) را به کتاب اصلی خود گذاشت و در نخستین جمله آن، نخستین تعریف رسمی و آشکارای فرهنگ را داد . این تاریخ را می توان زادسال این مفهوم علمی دانست ، اگر چه زمینه آن در زبان آلمانی پیش از آن فراهم شده بود .

اما مفهوم تایلوری فرهنگ بسیار کند رواج یافت و آمریکایی ها زودتر از انگلیسی ها آن را پذیرفتند . این مفهوم از واژه ( کولتور ) نخستین بار در 1929 به ( واژه نامه و بستر ) راه یافت ، حال آن که در واژه نامه های عمومی انگلیسی در سال 1947 دیده می شود . دانشوران بریتانیایی تا جایی که می توانستند با مفهوم های ( جامعه ) یا ( تمدن ) مقصود خود را بیان کنند، پیش از آمریکاییان در برابر کاربرد culture ایستادگی می کردند . بدین سان ، در بریتانیا اصطلاح ( انسان شناسی اجتماعی ) نهاده شد ، که هنوز هم به کار می رود ، درحالی که آمریکاییان به جای آن ( انسان شناسی فرهنگی) را به کار می برند .

در مورد پذیرفتن واژه کولتور در معنای تازه ، فرانسه از انگلستان نیز بیشتر ایستادگی کرده است در زبان فرانسه هنوز هم civilization را به مایه معنایی که از پیشرفت و شهری شدن در خود دارد از کولتور رساتر می داند و در بسیاری موارد واژه مبهم ( اجتماعی ) در فرانسه امروزه ، به همان اندازه روزگار دور کم به جای هردو مفهوم اجتماعی و فرهنگی به کار می رود .

بیرون از این دوکشور اصطلاح فرهنگ ( کولتور ) جهانگیر شده و معنای آن همه فهم این اصطلاح در روسیه و در دیگر سرزمین های اسلاوی در اسکاندیناوی ، هلند و آمریکای لاتین همان قدر رواج یافته است که در آلمان و ایالات متحده .

1-3        فرهنگ و تمدن

تا زمانی که تایلور میان دو مفهوم فرهنگ وتمدن نوسان می کرد و شاید تا زمانی که او سرانجام فرهنگ راهمچون مفهومی  برگزیده که معنای درجه عالی پیشرفت را کمتر در بر دارد این دو اصطلاح برای بسیاری از دانش پژوهان انگلیسی زبان کمابیش هم معنا بوده و معنای آن چنان به یکدیگر نزدیک بود که گزیدن یکی بر دیگری تا حدود زیادی بستگی به پسند شخص داشت . اما در آلمان بر جدا کردن این دو مفهوم از یکدیگر کوششهای گوناگونی شد . نخستین این کوششها که ویلهلم هومبولت را سرآغاز آن دانسته اند ویلهرت و بارث را دنبال کنندگانش ، فرهنگ را به کرد و کار های فنی ، اقتصادی یا قلمرو مادی مربوط می داند و در مقابل ، تمدن را جنبه های برین و توانگری ها معنوی انسانی می شناسد .

اشپینگر سپس تمدن را مرحله واپسین ، سنگواره ای و بی آفرینش یا روزگار پیری و افسرد فرهنگ های یکتا و آبستن سرنوشت شمرد . این کاربرد از مفهوم تمدن بازتابی گسترده و گذرا در آلمان داشت ولی در بیرون از آن پژواکی نداشت .

سرانجام در 1920 به واکنش آلفردو بر و در برابر اشپنگلر بر می خوریم . و بر (تمدن )را با کرد کارهای عینی ،فنی و اطلاعاتی جامعه یکی دانست و (فرهنگ )را با امور ذهنی مانند دین ،فاسفه ی هنر .به نظر او تمدن انباشت پذیر است و بازگشت ناپذیر ،حال آنکه اجزای فرهنگ بسیار دگرگو نی پذیراند و یگانی و فزونی ناپذیر .

1-4        چیستی فرهنگ

در این قسمت ،ابتدا تعریف هایی از فرهنگ که توسط اندیشمندان مختلف با ارای متفاوت صورت گرفته است از نظر می گذرد و پس از آن به ارائه توضیحی جامع تر و کامل  تر در مور د فرهنگ، پرداخته می شود .

1-4-1 تعاریف فرهنگ

گروه الف : تعریف های وصفگرانه

این تعریف گسترده است و در آنها بر عناصر سازه این فرهنگ تأکید می شود.

تایلور

فرهنگ یا تمدن ، کلیت در هم تافته ایست شامل دانش ، دین ، هنر ، قانون، اخلاقیات ، آداب و رسوم و هر گونه توانایی و عادتی که آدمی همچون هموندی از جامعه بدست می آورد .

مالینوفسکی

فرهنگ به سادگی عبارت است از : کلیت یکپارچه ای شامل وسایل و کالاهای مصرفی ، ویژگی اساسی گروه های اجتماعی گوناگون ، پیشه ها ، باورها و رسم های بشری .

گروه ب : تعریف های تاریخی

در این تعریف ها تکیه بر میراث اجتماعی یا فراداد است .

ساپیر

فرهنگ ، یعنی ... مجموعه همبسته ای از کردار ها و باورها که از راه جامعه به ارث رسیده است بافت زندگی ما را می سازد .

مایرس

فرهنگ آن چیزی است که از گذشته آدمیان بازمانده ، در اکنون ایشان عمل می کند و آینده شان را شکل می دهد .

گروه پ : تعریف های هنجاری

در این تعریف ها تکیه بر قاعده یا روش است .

 

ویلسر

شیوه زندگانی که یک جامعه یا قبیله از آن پیروی می کند ، فرهنگ امیده می شود که شامل همه رویه های اجتماعی یکسان است . فرهنگ قبیله ای عبارت است از : مجموعه باورهای یک دست رویه هایی که قبیله در عمل در پیش می گیرد .

کلاکن

( یک فرهنگ ) اشارتی ست به راه و روش مشخص یک گروه از آدمیان یا ( طرح ) کامل زندگی آنان .

گروه ت : تعریف های روانشناسانه

ت 1 : تأکید بر فرهنگ همچون وسیله سازواری و حل مسائل .

داوسن

فرهنگ ، راه و روش مشترک زندگی است ( یعنی عامل ) سازواری ویژه انسان با محیط طبیعی و نیاز های اقتصادی خود .

ت 2 : تأکید بر آموختگی

ویلسر

پدیده فرهنگ شامل همه کرد و کارهای بشری است که از راه آموزش به دست آمده است .بدین ترتیب پدیده فرهنگی را می توان مجموعه در هم تافته ای از کارکردهای آموخته گروه های بشری تعریف کرد .

ت 3 : تکیه بر عادت

یانگ

فرهنگ ، صورت های رفتار های عادتی مشترک در یک گروه ، با همستان ، یا جامعه است و از عوامل مادی و غیر مادی ساخته شده است .

گروه ث : تعریف های ساختاری

در این تعریف ها تکیه بر الگو سازی یا سازمان فرهنگ است .

ویلی

فرهنگ سیستمی است از الگوهای عادتی پاسخ گویی که با یکدیگر همبسته و هم پشت اند .

لینتن

الف ) فرهنگ ها در واپسین تحلیل ، چیزی از پیش از پاسخ های تکرار شونده هموندان یک جامعه نیستند .

ب ) فرهنگ پیکره ای است از رفتارهای آموخته و نتیجه های رفتار ، که عناصر سازه ای آن میان هموندان جامعه ای خاص مشترک است و از راه آنان فرا داده می شود .

گروه ج : تعریف های تکوینی

ج 1 : فرهنگ هم چون یک فرآورده یا ساخته

گروز

فرآورده همبود بشری

هانتینگتن

مراد ما از فرهنگ ، هر شئ ، عادت ، اندیشه ، نهاد و شیوه فکری یا عملی است که انسان فرامی آورد یا می آفریند و سپس به دیگران به ویژه به نسل پسین ، می سپارد .

ج 2 : تأکید بر ایده ها

اسگود

فرهنگ عبارت است از همه ایده های آفریده ما آدمیان که [ از راه جمع ] به ذهن یک کس رسانده می شود و آن کس از آن آگاه است .

ج 3 : تأکید بر نمادها

وایت

فرهنگ سازمانی از پدیده هاست ، شامل اشیاء مادی ، کرد و کارهای بدنی ، ایده ها و عاطفه ها که عبارت است از کاربرد نمادها یا بر کاربرد نمادها تکیه دارد .

-       نتیجه ای از مفهوم فرهنگ

از قدیم الایام در باب این که انسان دارای چند ساحت وجودی است اختلاف فروانی در کار بوده است . کسانی از قدیم بوده اند که انسان را تنها دارای ساحت وجودی بدن می دانسته اند ، دموکریتوس و لوکیپوس در یونان باستان و برترند راسل در روزگارما از جمله کسانی هستند که معتقد به ساحتی غیری از ساحت بدن نیستند . اما از آن سو فراوانند کسانی که انسان را دارای بیش از یک ساحت می دانسته اند ؛ کسانی که معتقد بودند انسان علاوه بر بدن از ساحتی به نام ذهن برخوردار است و برخی دیگر که قایل بوده اند غیر از بدن و ذهن چیزی دیگری به نام نفس هم ، وجود دارد . دیگرانی بوده اند و هستند بر این باور بوده اند که علاوه بر بدن ، ذهن و نفس چیز دیگری ، به نام روح وجود دارد ؛ کسانی هم بین نفس و روح واسطه هایی مثل قلب قایل بوده اند و برخی که حتی به بیش از چهار ساحت معتقد بوده اند .

ولی به نظر می رسد ، قابل قبول ترین و قابل دفاع ترین تقسیم بندی ، تقسیم بندی چهار گانه است ، یعنی بدن ، ذهن نفس و روح که لازم است هرکدام به اختصار توضیح داده شوند :

-       بدن : ساحت مادی و قابل مشاهده انسان است .

-       ذهن : ساحت خود آگاهی انسان است .

-       نفس : فاعل آگاهی و فاعل خواهش است و نیز ساحت تفرد انسان هاست .

-       روح : ساحت عدم تفرد انسانهاست .

حال برای رسیدن به تعریف فرهنگ و این که در چه ساحتی از ساحتهای چهار گانه فوق جای می گیرد ، به یک توضیح می پردازیم .

ما آدمیان چه در ظرف جامعه و چه در حالت خلوت تنهایی با دو دسته امور سرو کار داریم : اول : امور درونی ، باطنی ، سابجکتیو ، انفسی و یا به طور کلی آن چه در قلمرو روان ما می گذرد . و دوم : امور بیرونی ، ظاهری ، آبجکتیو ، آفاقی و به طور کلی آنچه در بیرون ماه می گذرد ، یعنی توسط دیگران قابل مشاهده و مطالعه است .

حال با توجه به توضیح موجز می گوییم ، مجموعه امور درونی یک فرد ، فرهنگ آن فرد و مجموعه امور بیرونی او تمدن او را می سازند و در مقیاس جامعه هم مجموعه امور درونی جامعه ، فرهنگ آن جامعه و مجموعه امور بیرونی آن ، تمدن جامعه را می سازند . باملاحظه این تعریف و تعریف ساحات چهار گانه انسان معلوم می شود که ، جایگاه فرهنگ در ساحت نفس انسان است که خود نیز دارای مؤلفه هایی است ، یعنی خود فرهنگ نیز که مجموعه احوال درونی ماست به سه ساحت قابل تقسیم است :

-       ساحت باورهای ما

-       ساحت عواطف ما

-       ساحت اراده های ما

پس به طور خیلی موجز فرهنگ را به این ترتیب تعریف می کنیم :

مجموعه حالات درونی ما آدمیان که در ساحت نفس ما ، قرار می گیرد و خود از سه ساحت باورها ، عواطف و اراده ها ساخته شده است :

1-5        مفهوم اصالت فرهنگ

اکنون با تعریفی که از فرهنگ ارائه داده شد به سراغ مفهومی به نام ( اصالت فرهنگ )  می رویم که اتفاقاً یکی از آموزه های مشترک همه ادیان و مذاهب است و از آن می خواهیم اهمیت فراوان فرهنگ را نتیجه بگیریم .

اصالت فرهنگ به این معناست که میان فرهنگ و تمدن آن چه در ابتدا تعیین کننده است فرهنگ است . فرهنگ ، تمدن را تعیین می کند . امور درونی و باطنی ، تعیین کننده امور بیرونی و ظاهری هستند و امور انفسی و سابجکتیو تعیین کننده امور آفاقی و آبجکتیو است .

این تعیین کنندگی به دو معناست :

1-  معنای اول این است که در عالم بیرون هیچ چیز رخ نخواهد داد مگراینکه قبلاً در عالم درون چیزی رخ داده باشد که متناظر با آن تحول درونی ، تحول را هم در بیرون شاهدیم . نمی توانیم در بیرون و در ارتباطات خود با انسانهای دیگر و یا در ارتباطات خود با طبیعت شاهد تحول ، تغییر و دگرگونی باشیم مگر این که قبلاً در درون و در ارتباط با خود ، تحول ، تغییر و دگر گونی داشته باشیم هر امری ابتدا در درون رخ می دهد و بعد به بیرون سرایت می کندو اگر در درون چیزی رخ ندهد در بیرون هم چیزی رخ نخواهد داد ، این معنای اول اصالت فرهنگ است .

2-  معنای دوم اصالت فرهنگ این است که آنچه در بیرون رخ دهد به اندازه تلقین از آن چه در بیرون رخ داده در سرنوشت ما تأثیر ندارد .

آنچه تعیین کننده سرنوشت ماست تلقی ما از امور بیرونی است نه خود امور بیرونی . مثلاً بیماری برای همه وجود دارد ، اما تلقی های گوناگون آدمیان از آن زندگی آنها را در ارتباط با بیماری متفاوت می کند . این تلقی است که زندگی ما را تعیین می کند ، نه آن امر حادث بیرونی .

به این معنا ، اصالت فرهنگ ، کاملاً به لحاظ منطقی قابل دفاع است و به این معنا می توان پذیرفت که حوادث بیرونی آن قدر اهمیت ندارد که تلقی ما از حوادث بیرونی اهمیت دارند .

باتوجه به این توضیحات اگر کسی بخواهد در باب آینده بشر سخن گوید ، باید در باب آینده احوال درونی انسانها سخن بگوید  ، اگر بناست آینده بشر بهتر از اکنونش باشد باید احوال درونی اش در آینده بهتر از احوال درونی اش در حال باشد . این معنا ، صورت دیگر تقدم فرد انسان و نهادهای اجتماعی مانند نهاد اقتصاد ، نهاد سیاست ، نهاد خانواده و حتی نهاد دین و مذهب است . همه چیز باید در درون دگرگون شود ، نباید چشم به تغییر نهادها بدوزیم و فکر کنیم اگر نهاد سیاست عوض شود چیزی عوض می شود که اصلاً این چنین نیست و در واقع اگر ما عوض شویم نهاد سیاست و اقتصاد عوض می شوند . اگر اقتصاد باید عوض شود ابتدا باید درون انسانهایی که با اقتصاد سرو کار دارند عوض شوند و بنا بر همین توضیحات اگر ما می خواهیم انسانهایی بهتر و در نتیجه جامعه ای بهتر داشته باشیم باید به اصلاح فرد بپردازیم . اصلاح فرد نیز جز با اصلاح درون آن یا به زبان فنی تر جز با اصلاح فرهنگ او که خود متشکل از سه ساحت باورها ، عواطف و اراده هاست ، امکان پذیر نیست .

با توجه به مطالب گفته شده در باب اصالت فرهنگ به اهمیت فوق العاده و خطیر این مقبله پی می بریم و اهمیت فرهنگ ، اهمیت همه مقولات مرتبط با فرهنگ را نیز سبب می شود ، به همین دلیل فضایی که توسط کالبد فرهنگسرا ، به عنوان یک موضوع هم آغوش با فرهنگ به قالب کشیده می شود اهمیت بسیار ویژه می یابد و باید در طراحی آن نهایت دقت به عمل آید تا در نتیجه عملکردهایی که در آن لحاظ می شوند ، جملگی در جهتی باشند که آن هدف مهم ، یعنی تغییر درناحیه فرهنگ و اصلاح فرد و در نتیجه به سازی آینده محقق شود.

1-6        تغییر در ناحیه فرهنگ

تاقبل از رنسانس و آغاز عصر روشنگری و به طبع آنها آغاز مدرنیته و به طور کلی در عصر آنچه فرهنگ انسان را می ساخت سنت بود ، که به تصور انسان همگی آنان آسمانی و الهی و در نتیجه مقدس و تغییر نا پذیر بودند . به همین دلیل تغییر در ناحیه فرهنگ در عصر سنت بسیار به کنی اغلب به صورت ناخود آگاه و در اثر گذشت زمان انجام می پذیرفت ، به همین دلیل جوامع سنتی در شرایط یک نواخت و یکسان فرهنگی زیست می کردند و تمام افراد جامعه ، چه در ناحیه باورها ، چه ناحیه احساسات و چه در ناحیه نیازها بسیار شبیه به هم بوده اند . ولی با غلبه فرهنگ مدرن بر فرهنگ سنتی و حاکم شدن خورد مدرن و از میان رفتن تقدس باورهای سنتی ، توجه انسان از آسمان به زمین و از خدا به انسان معطوف شد و این چنین شد که انسان جدید با تفکر اومانیستی ، باورهای سنتی به چالش کشیده و باورهای جدید مبتنی بر عقل را جایگزین آنها کرد . حال دیگر آنچه ماندگی باورهای انسان را ضمانت می کرد نه ارزش گذاری نهادهای رسمی دینی بود و نه قرب به دین ، به میزان شاهد و دلایل عقلانی به سود اعتقادات بود که به آنها قدرت و مانایی می بخشید .

با مشخص شدن تفاوت انسان سنتی و انسان مدرن به راحتی می توان متفاوت عمده جوامع سنتی و جوامع مدرن را نیز درک کرد . هر چه جامعه سنتی به لحاظ فرهنگی منصلب و تغییر ناپذیر جامعه مدرن پویا و تغییر پذیر می باشد و همواره افرادی در میان این جوامع به نظریه پردازی و در نتیجه ، تغییر فرهنگ اشتغال دارند .

1-7        نگاهی به مفهوم توسعه فرهنگی

از آنچه در بخش قبل در مورد تغییر در ناحیه فرهنگ انسانی گفته شد ، این چنین نتیجه گرفته می شود که با این پیش فرض ، فرهنگ جامعه همواره در تحول و تطور است و قدر مسلم این که اگر تغییرت کنترل شده نباشند خود می توانند عامل مشکلات عدیده ای باشند ؛ برای جلوگیری از این مشکلات و مواجه نشدن با بیماری های فرهنگی ناشی از مسأله فوق ، باید چاره اندیشی کرد . البته باید گفت ، منظور از کنترل تغییرات فرهنگ این است که ساز و کاری اندیشیده شود که به وسیله آن فرهنگ جدید به ساحت آگاهی مردمان بیشتری برسند . با ارائه این توضیح به شرح مفهوم جدیدی به نام ( توسعه فرهنگ ) می پردازیم .

مفهوم توسعه فرهنگ بر اثر کوششهایی که یونسکو در دهه هفتاد میلادی قرن بیستم به کار بست از رواج چشم گیری در مباحث و گفت و گوهای فرهنگی بهره مند شد . پیش از آن نیز یونسکو با برپایی مجامع کارشناسی در طی دهه شصت ، ابزار لازم را در جهت دامن زدن به این دست از تاملات و نگرش ها فراهم آورده بود . توسعه فرهنگی می خواهد ( فرهنگ ) را توسعه و در اختیار مردمان بیشتری قرار دهد ، یعنی مردمان بیشتری بتوانند از آنچه که به نام ( فرهنگ ) به جامعه عرضه می شود ، سود بجویند . در جامعه همواره کسانی که به ارائه نظریه و به طور کلی به بالندگی فرهنگ می پردازند از جمعیت زیادی برخوردار نمی باشند . عامه مردم تنها می توانند استفاده کننده های این فرهنگ های جدید باشند . اگر در جامعه سیاست گزاران فرهنگی نتوانند شرایطی را محیا کنند که مردمان بیشتری به فرهنگ جدید دسترسی پیدا کنند ، در آن صورت آن جامعه نتوانسته است در مسیر توسعه گام بگذارد ، آراء و نظریات تازه که توسط نظریه پردازان جامعه برای حل مسائل مظری و یا رفع مشکلات عملی انسان به وجود می آیند ، اغلب برای مردم قابل فهم و در نتیجه قابل استفاده نیست ، به همین دلیل همواره به لحاظ فرهنگی فاصله ای بین نظریه پردازان و عامه مردم وجود دارد که باعث می شود اکثریت افراد جامعه قادر به درک نظریه های جدید نباشند ، نظریه های جدید نباشند ، نظریه هایی که برای حل مسائل و مشکلات همین مردم ایجاد شده اند .بنابراین سیاست گذاران فرهنگی جامعه در طراحی (سیاست های توسعه فرهنگی ) باید شرایطی را ایجاد کنند ، تا گروه دیگری از افراد جامعه و در مورد نیاز فرایند توسعه که از آنها به روشن فکران و هنرمندان تعبیر می کنیم ، به لحاظ کمی و کیفی رشد یابند . این قشر در فاصله بین نظریه پردازان و عامه مردم قرار می گیرند  تا بدین وسیله  فکر و نظر ارائه شده توسط نظریه پردازان را به زبانی عامعه ی فهم برای عموم مردم ارائه کنند تا برای آنها قابل استفاده باشد اگر چنین امری محقق شود می توان ادعا کرد که گام مهمی در مسیر توسعه فرهنگی برداشته ایم . از آنچه در مورد روشن فکران و هنر مندان گفته شد این چنین بر می آید که اهمیت این لایه اجتماعی در فرآیند توسعه به هیچ روی کمتر از نظریه پردازان نیست و غیبت آنها به همان اندازه خطر آفرین است که عدم حضور آورندگان ، بنابراین در این جامعه همواره باید نهاد هایی باشند که به ترتیب در سطح جامعه دست بزنند .

با توجه به مطالب فوق ، بااندکی مسامحه وصرفاجهت فهم آسان تر موضوع ، می توان افراد جامعه را از نظر فرهنگی ( کارکرد آنها در فرایند توسعه ) به 3 گروه یا لایه اجتمایی تقسیم کرد که به شرح زیر هستند:

لایه اول : نظریه پردازان ، که همواره در جامعه از جمعیت کمی برخوردارند.

لایه دوم : هنرمندان وروشن فکران ، که جمعیت آنها نسبت به لایه  اول بیشتر است .

لایه سوم : عامه مردم ، که بیشترین جمعیت را بین این سه گروه دارند .

هر چه ارتباط بین این سه لایه فرهنگی جامعه از کیفیت بالاتر و دوام بیشتری برخوردار باشد ، می توان ادعا کرد که جامعه در مسیر توسعه گام بر می دارد ، زیرا به این ترتیب افکار ، آراء و نظریات به واسطه لایه دوم با ساحت آگاهی لایه سوم می رسد که البته این نیازمند آن است که :

اولاً : شرایط و بستر لازم ، جهت تربیت نظریه پردازان یعنی لایه اول و روشنفکران و هنرمندان یعنی لایه دوم فراهم باشد .

ثانیاً : ساز و کار مناسب برای در تماس مداوم بودن این سه لایه اندیشیده شود .

نکته ای که لازم است در اینجا به آن پرداخته شود این است که فرهنگسرا به عنوان یک کالبد در معماری تنها یکی از راه کارهایی است که با هدف ایجاد شرایط مناسب برای رویارویی این لایه های فرهنگی جامعه و خصوصاً لایه های دوم و سوم ایجاد شده است و هدف نهایی آن کمک به فرایند توسعه فرهنگی است .



 


 
comment نظرات ()
 
 
 



------------------------------------------------------------- ---------------------------------------------------------------